دیشب سارا رفت که خونه عموش بخوابه .دختر عموها که یکی دوسه سال از خودش بزرگترند اگه بشه گفت هم بازی ؛ همبازیهاش هستند .البته منظورازبازی با هم بودن وسرشون توبازیهای امروزی بودن. خب رسوندمش وقتی داخل خونه عمو شد گاز ماشینو گرفتم اومدم خونه .یکی دو ساعت بعد دختر عموش زنگ زد سارا اومده خونه ؟ میگم نه .اومد خونه شما که .میگه اومد ولی بعدازمدتی گفت میخوام برم خونه اون یکی عمو.( خونه عموی دیگه به فاصله چندمتری اون یکی عموهست ).حالا اونجا هم نیست .گفتیم شاید اومده خونه .میگم نه تنهایی نمیاد اگه می خواست بیاد زنگ میزد بیام دنبالش.میگم شوخی نکنید اگه بفهمم دارید شوخی می کنید من می فهمم وشما ..میگه نه بخدا نیستش. دیگه داشتم می لرزیدم ازشدت اضطراب ونگرانی زبونم بند اومده بود .به باباش که گفتم سریع موتور رو برداشت ورفت خونه عمو . زن عمو زنگ زد انگار می خواست دلداریم بده گفت خیلی وقت نیست این قضیه شاید همین دوروورا باشه شاید شوخی می کنه با بچه ها شایدم برگشته خونه تون. میگم نه میدونم از این کارا نمی کنه . دیگه نمی تونستم صبر کنم بهم خبری بدن .راه افتادم طرف خونه عمو توراه متوسل شدم به خداوهمه امامان .یا خدا بچه م یا امام زمان یا باب الحوایج یا امام حسین یا رسول الله یا امام رضا ....من بچه م رو از شماها می خوام .زانوانم داشتند بی حس میشدند راه رفتن سخت شده بود بغض گلومو گرفته بود ته دلم به خودم دلداری می دادم اون بچه ای نیست که جایی بره اون محله وکوچه هم امنه یعنی تو این چند متر فاصله بین دوتا خونه اتفاقی براش افتاده ؟ شاید جایی خوابش برده واونا متوجه نشدند شایدم ...توراه موبایلم زنگ خورد شماره خونه عمو بود دیدم خودشه الو مامان ...عصبانی شدم الو وزهرمار توکجایی نصفه عمر شدم از ترس قطع کرد.خودم رو رسوندم اونجا با عصبانیت میگم کجا بودی میگه تو کمد! سربه سر دختر عمو گذاشتم گفتم میرم خونه عمو ولی تو کمد قایم شدم میگم اینهمه وقت ؟میگه میدونی که دختر صبوری هستم خنده م گرفته بود ولی نمی خواستم بفهمه گفتم یه فصل کتک طلبت بیا بریم خونه .از ترس تنبیه هر کاریش کردم نیومد . تنبیه ش نمی کردم ولی باید زهر چشمش می دادم تا دیگه از این شوخی های وحشتناک نکنه . امروز که اینهارو مینویسم فردای اون روزه ولی هنوز تلخی اون لحظات استرس زا از تنم بیرون رفته انگار تمام بدنم کوفته شده .همش بفکر مادران غزه هستم که چه جوری نبود فرزندانشون رو تاب میارند.ما هم که تنها کاری که از دستمون برمیاد اشکهایی ست که بر مظلومیت شان می ریزیم ودستانی که برای دعا به آسمان بلند می کنیم .