خوردن یا نخوردن مسئله کدامست؟
بعضی شغلها از حساسیت ویژه ایی نسبت به سایر مشاغل برخوردار هستند چون مستقیماَ با سلامتی جسم ویا روح وروان انسانها سر وکار دارند. از جمله ی این ها حرفه ی پزشکی و یا قضاوت و داوری ویا معلمی است که به نظر من بهتر است بگوییم دبیری چرا که معلم اول خداست بعد پیامبر و بعد ائمه که علومشان لدنی است و بسته به علم لایتناهی الهی و گرنه دیگران هر چه قدر علم بیاموزند باز نادانسته هایشان بیشتر از دانسته هایشان هست و در واقع خود یک معلَم (با فتحه ی لام) هستند تا یک آموزاننده ی علم.
پس من به عنوان یک دبیر بایدهمواره کوله بار علمی ام پر از معلومات باشد تا وقتی که در جایگاه یک آموزاننده قرار گرفتم توانسته باشم کاری انجام داده باشم و دانشی بر دانش دیگران بیفزایم نه اینکه ندانسته و نخواسته دیگران را در مسیری قرار دهم که نه به صلاح دین و نه دنیای آنان باشد.
چند روز قبل داشتیم در مورد خوراکی های حرام بحث می کردیم و میگفتیم که اسلام به دلیل ضررو زیان آنهاست که آنان را حرام کرده البته این بحث مربوط به درس نبود ولی از آنجاییکه میدانستم خیلیها شاید نادانسته و به دلیل رواج استفاده از آنها آن مواد رامصرف میکنند بحث را به آنجا کشاندم.
مثلاَ از جمله چیزهایی که حرامست و مصرف میشود گوشت خرگوش ویا خرچنگ و صدف و گوشت بعضی از ماهیها ی حرام گوشت مانند کوسه و یا گربه ماهی و.. و یا بعضی از اعضای حیوانات حلال گوشت است که درشرع خوردن آن حرام است.
بعد از این صحبتها بود که همهمه یچه ها بلند شد خانوم ما گوشت خرگوش خوردیم خیلی هم خوشمزه ست کی گفته حرامه ! دیگری خانوم ما گوشت خرچنگ خوردیم و طرز پختش را توضیح می دهد. خانوم میگن پیشانی سگ نجس نیست .خرگوش سمت راستش حلاله سمت چپش حرام!.دیگری خانوم اجازه خانوم فلانی (یکی از دبیرای همان مدرسه) گفته چون خوک از نجاسات و مدفوع تغذیه میکنه اسلام گفته حرامه حالا اگه یه جایی نگهداری بشه و فقط علف بخوره و چیزای پاک بخوره گوشتش حرام نیست!
با ورم نمیشد همکارم این حرف را زده باشد گفتم بچه ها شما دارید اشتباه میکنید برداشتتون از صحبتهای ایشون درست نبوده .نه خانوم ایشون گفتند من تو سفرم به یکی از کشورای خارجی از پرورش دهندگان خوک پرسیدم شما به اونا چی میدید گفتند علف بنابراین چون علف میخوره حرام نیست!پس من هم گوشت خوک خوردم
چند روز بعد همکارم را دیدم گفتم همکار عزیز مجتهد هم شدید ما خبر نداشتیم فتوا صادر میکنید و قضیه را برایش تعریف کردم و گفتم شاید یکی از دلایلی که خدا گوشت خوک را حرام کرده کثافت خواری او باشد وهزارو یک دلیل دیگر داشته باشد که هنوز فلسفه آن معلوم نباشد شما چگونه تفسیر به رأی کرده اید و با شرط و شروطی گوشت خوک را حلال کرده ا ید
هر چند ایشان ماجرا را انکار کردند و گناه را به گردن سوء برداشت بچه ها انداختند ولی با شناختی که از ایشان داشتم فهمیدم حقیقت غیر از اینست.
پ-ن :
1- در اظهار نظر باید خیلی حواسمان جمع باشد بخصوص در بیان احکام
2- گناه گمراهی یک نسل ویا نسلها را وبال گردن خود نسازیم
3-در غیر حیطه علمی خود اظهار فضل ننماییم
4-در گفتن نمی دانم شجاع باشیم .قرار نیست هر چیزی می پرسند جوابش را بلد باشیم
5- خیلی سعی کردم محاوره ایی ننویسم کتابی بنویسم ولی حقیقتاَ سخته
6- ببخشید که این پست طولانی شد نمیخوای نخون!
نابینا و ابر
امروز دختری شاید سه ساله را دیدم که چشمانش نمی دید .مادرش دستش را گرفته بود و با خود می کشید دلم لرزید نگاهم را به آسمان بلند کردم که بگویم خدایا چرا؟ دیدم خدا با ابرها چه زیبا هنرنمایی کرده .خدایا چه حکمتی داشت این دو؟
خالق آثار هنری
- سارا یه روز دوان دوان اومد سراغم و...
سارا : میشه بیایی اتاقموببینی چقد قشنگش کردم.
من : نمیشه بعداً بیام بچه م الان خیلی کار دارم
سارا : تو رو خدا مامان الان بیا ببین چقد خوشکل شده ؟
- ما هم که نباید دل بچه رو بشکنیم میریم
من: خب چکارکردی دخترم که اتاقت قشنگ شده؟
سارا: مامان مگه دیوار اتاقمو نمی بینی چقد قشنگش کردم؟
من :هاااااااااااااا
من: دختره ی پررو این چه کاریه سر دیوار در اوردی؟
سارا: مگه چیه؟
- می دونید چکار کرده بود استانپ (جعبه ی جوهرآلود که برای زدن مهر استفاده می شود)*روبرده بود وبازدن دست روی اون و بعدشم خلق آثار زیبا بر روی دیوار از قبیل گل و نقشه ی گنج وایجاد رد دست برای راهنمایی حضار به سمت مقصد مورد نظر و.. بر روی چهار طرف دیوار اتاقشان آن را مزین فرموده بودند.
من: آخه دختر این چه کاری بود که تو کردی؟
سارا: اگه این کار بده پس چرا تو پاساژ نجاتی از این رد پاهای قرمز رو زمین چسپوندن ؟؟؟؟؟؟؟؟
با پاهام نتونستم خب با دستام زدم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
جایزه
دیوارها هم از دست سارا در امان نیستند

به کسانی که جواب درست بدهند که سارا از چه تکنیکی برای این نقاشی استفاده کرده به قید قرعه جایزه داده میشه
لطفاً شباهت این دو تصویر را بفرمایید چیه؟ سارا دخترم و درخت نارنگی خونه مون
آدمی آهست و دمی
حدود ساعت پنج صبح امروز با احساس حالتی عجیب از خواب بیدار شدم نفسم بالا نمی اومد قلبم نامنظم می زد گاهی تند و گاهی کند. ناگهان حس کردم چیزی از درونم داره منبسط می شه کم کم احساس سبکی کردم تا مدت چندین ثانیه این حالت ادامه داشت .ترسیده بودم مغزم کار نمی کرد .
خدایا یعنی من قراره بمیرم ولی خداجون من اصلاً آمادگیشو ندارم .می خواستم به درگاه خدا استغفار کنم هیچ جمله ایی به ذهنم نمی رسید .استغفرالله ربی و اتوب الیه .شهادتین چی بود؟
گیج و منگم دنیا داره دور سرم می چرخه اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله .نیم خیز میشم پاهام حس نداره .با دو دستم به قلبم فشار می آرم مثلاً به خودم ماساژقلبی میدم .چند تا نفس عمیق می کشم . قلبم هنوز نا منظم میزنه .جراً ت ندارم رو پاهام بایستم نکنه..
خدایا من هنوز نه مکه رفتم نه کربلا .دلم داشت برای سارا می سوخت .گفتم بلند شم نماز صبحم رو بخونم شاید این آخرین نمازم باشه .
تقلب
قبلتر نوشت: 1- بویی که اینجا می شنوید بوی قورمه سبزی نیست
2- عنوان این مطلب همان چیزی نیست که فی البداهه به ذهن شما خطورمی کند بلکه واگویی یک خاطره ست
مسئله ایی که می توان گفت کما بیش قبح و زشتی خود را از دست داده ونه عرف و نه شرع در این مورد کاری از دستشان برنمی آیدوحتی یک نوع زرنگی به حساب می آید تقلب است.بشنوید خاطره ایی در این خصوص:
اون وقتا که ما دانش آموز بودیم این مسئله کمتر بین بچه ها رایج بودو شاید چون ما اهلش نبودیم این جوری فکر میکردیم و یا ما به احترام اعتماد معلما به خودمون ویا به اعتماد احترام خودمون به معلما و یا یه همچین چیزایی مرتکب این عمل ناجوانمردانه نمیشدیم
اما یه اتفاق ساده تموم این معادله ها رو به هم ریخت وباعث شد که دیگه خودمون هم به خودمون اعتماد نداشته باشیم. اون وقتا دستگاه کپی مثل الان تو مدارس نبود یه چیزی بود که فکر میکنم بهش می گفتند دستگاه استنسیل که دستی بود وکلی هم دردسر داشت تا یه سری برگه های امتحانی تکثیر بشه البته تا همین اواخر هم استفاده میشد
الغرض یه روز صغری دوان دوان اومد و گفت بچه ها برگه استنسیل * امتحان فردا تو سطل آشغال تو حیاطه
موافقین من برم یواشکی برش دارم و بیارم.؟ ما هم مخالفتی نکردیم خلاصه اونو جایی پنهان کردیم تا زنگ خورد و بعد از زنگ خونه رفتیم خونه یکی از بچه ها که نزدیک مدرسه بود وسوالات رو بررسی کردیم و جوابارو درآوردیم وبا هم تبانی کردیم که چه کسی چی بنویسه تا جوابا مثل هم در نیاد و اونجا با هم عهد بستیم که به کسی چیزی نگیم
فردا اون امتحان کذایی رو دادیم تنها امتحانی که از قبل سوالاتشو می دونستیم .بعد از چند روز که خانوم معلم برگه های تصحیح شده رو آورد با نمره های عالی 19 و 20 و کلی تعریف و تمجید ولی من احساس می کردم و تو چهره تک تک بچه ها می خوندم که هیچکدامشون خوشحال نبودندو دچار نوعی عذاب وجدان بودند که هنوزهم بعد از گذشت 20 سال همچنان آزارمان می دهد
بعداً نوشت:
1-این اولین و آخرین باری بود که تقلب کردم
2- تنها بیستی که هیچوقت بهمان نچسبید نمره ی20 همین امتحان بود
3- همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی هیچوقت تقلب نکرده بودیم حالا که کردیم هم تو امتحان ادبیات بود
4- اگه سوالات درس ریاضی هم بود بازم فایده ایی نداشت چون معلم ریاضیمون آقای انصاری بود
5- آقای انصاری انقد سوال سخت میداد که با open bookهم نمی تونستیم جواب بدیم
6- یادش بخیر چه روزای خوبی بود. نرگس تو یادته؟
دروغ
یکی از چیزایی که همیشه سعی میکنم رعایت کنم دروغ نگفتنه و همیشه به دانش آموزام وبچه هام سفارش میکنم که دروغ نگن و چون خودم حتی الامکان رعایت میکنم بجراًت میتونم دیگران رو به اون سفارش کنم .
امروز تو مدرسه خیلی خسته شده بودم باید کارای هفته بسیج رو راست و ریس می کردم برا همین وقتی اومدم خونه نمازمو خوندم و نهار خوردم می خواستم یک کمی بخوابم که ساراگفت معلممون یه مسابقه برا نوشتن مشق گذاشته که هر کی مشقشو بین ساعت سه تا سه ونیم بنویسه جایزه می گیره وازم خواست که ساعت سه تو مشقاش کمکش کنم ولی من بسکه خسته بودم خوابم برد و وقتی هردو بیدار شدیم ساعت پنج بود
و اینک بقیه ماجرا:
سارا: ساعت چنده؟
من :ساعت پنج
سارا: (جیغ زنان و گریه کنان ) مگه نگفتم میخوام ساعت سه مشقامو بنویسم چرا صدام نکردی؟
من:آخه خودمم خوابم برد
سارا:(همچنان شیون کنان) حالا چیکار کنم من میخواستم ساعت سه مشقامو بنویسم
من:(در حالی که از گریه هاش کلافه شدم) ببین الان مشقاتو بنویس ولی من به معلمتون میگم سارا ساعت سه نوشته
سارا:(بازم گریه کنان) ساعت سه بیدارم نکردی حالا می خوای به معلممون هم دروغ بگم نمیخوام بهش دروغ بگم.
من:خوشحال از اینکه دخترم دروغ نمی گه و شرمنده از اینکه ازش خواستم دروغ بگه.
نتیجه گیری اخلاقی:
۱-چیزی به نام دروغ مصلحتی نداریم
۲-خیلی از آدما بدون دلیل و نیاز داشتن به دروغگویی دروغ می گویند
۳-یک دروغ بدنبا ل خودش دروغای زیادی خواهد آورد
۴-مادرم همیشه می گفت از راست گفتن هیچی برنمی خیزه ولی از دروغ چرا
۵-دروغ فقط زمانی مجازه که جان و آبروی کسی در خطر باشه
تبریک و خبر
به عرض می رسانم که وبلاگ سارا با چهار نقاشی بروز شد
خاطرات من و سارا1
همیشه دوست داشتم از خاطرات خودم و سارابنویسم پیش نمی اومد یه بار هم خواستم اونا رو تو وبلاگ سارا بنویسم خواهرش نذاشت گفت بذار وبلاگش فقط مال خودش باشه دیدم داره درست می گه حالا هر وقت شد همینجا مینویسم .
نوشتنیها درباره ی این ته تغاری زیاده از همون اولش (....) معلوم بود این یکی با بقیه فرق داره
(امیدوارم خواهراش از این حرف من حسودیشون نشه و یه وقت هوس نکنن اونو تو چاه بندازن!)
یکی از این خاطرات اینه که دومین روز تولدش وقتی زن داداش اونو بلند کرده بود و می خواست لباساشو عوض کنه گفت ببین این بچه چه جوری داره گلهای قالی رو نگاه میکنه مثل فضولایی که می خوان از همه چی و همه جا سر در بیارن سعی میکرد گردنشو بچرخونه تا بقیه جاهارو ببینه زن داداش میگفت من از این بچه میترسم بچه ی عجیبیه .آره برا خودمم عجیب بود که بچه ی یکی دوروزه که هیچ کنترلی رو بدن خودش نداره سعی میکرد گردنشو بلند کنه و کنجکاوی به خرج بده . باور نمی کنی نکن!
بقیه کشف و کرامات و سخنان حکیمانه ایشون باشه برا بعد
اینهم یک سخن حکیمانه :
سارا: مامان تو هم وقتی مدرسه می رفتی درست خوب بود یعنی زرنگ بودی؟
من: آره من درسم خوب بودو خیلی هم درس می خوندم.
سارا: پس تو به من بردی!!!!!!!!

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم