خاطرات یک معلم
یک دبیر ....جایی همین نزدیکی
ما یعنی شهرستان گرا 1- کاش می شد افکار مزاحم را از memory ذهن delet کرد 2- هنوز
هم وقتی هواپیمایی از آسمان شهرم عبور می کند دوست دارم سرم را بلند کنم و رد
عبورش را تا آخر نگاه کنم 3- من در
راهپیمایی 22 بهمن بخاطر انقلابم و رهبرم شرکت خواهم کرد. 4- خدایا اگر ما آدم نیستیم بخاطر گل خوئری ها و
خرگزک ها و پابجی ها و بابونه ها و ترشه ها یک باران دیگر 5- یک روز دیگر یعنی 11/11/88 تولد دختر وسطیه
.تولدت مبارک تو که همیشه 18 ساله باقی خواهی ماند. 6- یکی از
خوانندگان پروپاقرص خاطرات یک معلم خود خودم هستم. من: سارا
بیا این کارو برا م انجام بده دخترم سارا: نه من: چرا؟
نشد یه بار من ازت چیزی بخوام که انجام بدی و تو نگی نه سارا: آخه
مگه اینهمه تو تلویزیون و مدرسه و همه جا به آدم نمیگن بیایید نه گفتن را یاد
بگیریم! ماه محرم
تمام شد و ماه صفر رسید وبی انصافی ست اگر از پدر و بزرگمردی یاد نکنیم که بدون
اغراق می توان گفت تاً ثیر گزارترین شخص درگسترش و اعتلای فرهنگ و مذهب تشیع در
چندین دهه قبل در گراش بوده است کسی که تمام زندگیش را در راه امام حسین و اهل بیت
و مردم شهرش گذاشت هر چند بزعم بعضیها گراشی نبود ولی به قصد خدمت به مردم گراش
جلای وطن کرده بود. هر چند
توفیق حاصل نشد که از محضر پدر زیاد استفاده کنیم و مصداق این مثل واقع شدیم که
:" گویند تورا ابوست فاضل از فضل
پدر مرا چه حاصل " . ولی به هر تقدیر اینکه عشق به اهل بیت و امام حسین را در
وجودمان ودر خون و رگمان جاری کرد به همه چیز می ارزد همه ی آن
چیزی که از دوران ده ساله ی مؤانستم با پدر بیاد د ارم مهربانی و صبر و عشق وخدمت
بی ریا وبی شائبه به مردم بود و خانه ایی که پناهگاه و مأمن و محل آمدورفت همه
قشرمردم بود از علما و فضلا گرفته تا فقیر و غنی و عام و
خاص.یکی برای حل اختلاف خانوادگی رجوع می کرد یکی برای مباحثه دینی یکی برای گرفتن دعا یکی برای شفا گرفتن یکی برای
باز کردن گره سخت زندگی وزمانیکه در خانه مجلس روضه برپا میشد برای گوش دادن به
روضه. خاطراتی
که مردم گراش بخصوص بزرگترها از پدر بیاد دارند خیلی بیشتر از ما است اما آن چیزی
را که هیچوقت فراموش نمی کنم عشق مردم به پدر بود واست هرچند بیش از30 سال از رحلت
ایشان می گذرد اما این عشق برای کسانی که ایشان را می شناختند هنوز تازه و مثال
زدنیست هنوز نوار روضه هایی از ایشان را می خواهند که بقول آنان دل سنگ را آب می
کرد کوچکتر که
بودم وهنوز رسم بود بزرگتر ها از آدم می پرسیدند دختر کی هستی وقتی جواب می دادم
دختر آقای رحمانی مرا در
آغوش می کشیدند و قطرات اشک از چشمانشان جاری می شد انگار داغ دلشان تازه میشد. هیچ وقت
فراموش نمی کنم شبی که ایشان به خاک سپرده شده بود آسمان در منتهای زیبایی و
درخشندگی بود و هلال ماهی بسیار زیبا که ستاره ایی درست در وسطش نور افشانی می کرد
انگار آسمان هم به استقبال روحش مزین شده
بود. پدر
محافظه کار نبود مخالفتشان با رژیم شاه باعث شده بود که هیچوقت امامت جماعتی را بر
عهده نگیرد وخانه پر
بود از کتاب و مجلاتی که از اوضاع آن زمان دلی پر شکوه داشتند اما اجل مهلت نداد
تا حلاوت دوران بعد از انقلاب را بچشند هر چند هم
اکنون دیوان شعری از ایشان بنام سرود آفتاب به همت آقای صادق رحمانی پسر ایشان چاپ گردیدو در دسترس است و حدود 200کاست از روضه
های ایشان به مناسبتهای مختلف موجود میباشد ولی بر هیچکس پوشیده نیست که رسم
روزگار بی وفاییست امروز دیگر جوانترها ایشان را نمی شناسند هر چند بعضی نهادها
میتوانستند کاری کنندتا یاد ونام این مرد پر آوازه همیشه ماندگار بماند ولی نشد چه بسیار
کوچه هایی به نام اشخاصی نام گذاری شد که کمتر منشاً اثری بوده اند ولی دریغ از بی
مروتی این روزگار که میشد کوچه ی مروت در انتهای خیابان بسیج را بنام ایشان نام گذاری
نمایند ولی کم لطفی نمودند آن شب بعد از اینکه سری به اینترنت زدم و به تعدادی از وبلاگها سرزدم طبق معمول همیشه چون قرار نبود کامنت برایش بگذارم دست آخر به وبلاگ محمد خواجه پور یا همان خبر نگار شهر خاکستری مراجعه کردم شاید باید بنویسم آقای محمد خواجه پور ولی همان محمد خواجه پور بیشتر به او می آید دلیلش را هم نمی دانم چرا؟به هر ترتیب مطالب ایشان را خواندم.نوشته هایی که بعضی مواقع میشود از آن سر در نمی آورم من که نمی دانم در سلولهای خاکستریش چه می گذرد. آن شب وقتی به خواب رفتم در خواب دشتی صحرایی نخلستانی را دیدم که در یک طرفش من بودم و یکی دیگر و در طرف دیگرش حدود 20 متر آنطرفتر محمد خواجه پور و یکی دیگر که نفهمیدم چه کسی بود نزدیک نخلها دیده میشدند نمی دانم چه شد که سروکله اجنه هم پیدا شد و من آنقدر ترسیدم که از صدای تپش قلبم از خواب پریدم همچنان از ترس داشتم می لرزیدم در اینجور مواقع چیزی جز آیات قرآن به انسان کمک نمی کند چهار قل را خواندم آرام شدم و نفهمیدم کی دوباره خوابم برد صبح خوابم را برای دختروسطی تعریف کردم گفتم به نظر تو چه ارتباطی بین جن و محمد خواجه پور وجود دارد؟ خندید و گفت نمی دانم اما من فکر می کنم برایش یک تعبیر پیدا کردم همانطور که اجنه به هر سوراخ سنبه ایی نفوذ می کنند و می توانند به هر جا سرک بکشند محمد خواجه پور هم در این دنیای هزار توی نت به هر سوراخ سنبه ایی سرک می کشد و می خواهد از هر چیز سر در بیاورد. ۱- سارا و دختر عمویش در ته تخ برکه ۲-چای توی کتل روی آتیش ۳-هنرنمایی سارا روی گل های توی بس ۴- برکه : بنظر من باید اسم گراش را گذاشت شهر هزار برکه شاید هم گذاشته اند ۵-باز هم نقاشی روی گل ۶- عکسها با موبایل گرفته شده 1-وسط جلسه وقتی
همه رفتن تو حس امتحان دادن صدایی از تو کوچه بلند میشه معدن کهنه
، پلاستیک کهنه، دمپایی کهنه، دینام کهنه ، رادیو کهنه، تلویزیون کهنه.......کهنه.......می
خریم آقاهه با
وانتش اعصاب همه رو زیر گرفته. 2- سکوت
بر جلسه حکمفرماست همه فکراشون متمرکز جواب دادنه ناگهان یه عطسه شش ریشتری دل
خیلیارو از جا
میکنه 3- اکثر
بچه ها از سر جلسه بلند شدند دو تا از مراقبا دارن با همدیگه درد دل میکنن دختری
که صندلیش نزدیک اوناست تو دلش به
خودش و به زمین و به زمان و به........ بد و بیراه میگه 4- یکی از
بچه ها : خانوم اجازه معلم :
مگه همون اول جلسه نگفتم سؤال نکنید جواب نمیدم همون دانش
آموز: خانوم معلم :چشم
غره میره همون دانش
آموز : تورو خدا خانو.. معلم: مثل
اینکه میخوای بیام برگه تو ازت بگیرم همون دانش
آموز : تورو خدا خانوم خودکارم رنگ نمیده 5- از یکی
می پرسن چند تا بچه داری میگه 8تا فرزند کمتر زندگی بهتر! پاورقی: 1- سیاسیش
نکنیدا 2- از
جمله خودم 3- غیر از
خودم 4- تخیلیه 5- بی ربط
نیست آخه فرزند داری هم یه نوع امتحان پس دادنه امروز
اولین امتحان نیم سال اول رو از بچه ها گرفتم دومیا و سومیا رو یک در میون نشوندیم همون اول
جلسه هم باهاشون اتمام حجت کردم که به هیچ عنوان سؤال نکنید که جواب داده نمیشه فقط یه
بار بطور کلی سؤ الارو می خونم و توضیحات لازم رو میدم دیگه سؤال بی سؤال. هنوز هیچی
نشده دستا برا پرسیدن بالا رفت من هم که رو حرف خودم بودم فقط با تکان دادن سر می گفتم
نه التماسا
شروع شد تورو خدا خانوم فقط یک دقیقه بیایین اینجا .......تو رو خدا...... من:
یادتونه تو کلاس چقد حرف می زدید و اصلاً راجع به درس سؤالی نمی پرسیدید به دلم
موند یکی تون دستشو
بالا کنه بگه خانوم ما اینو یاد نگرفتیم یه بار دیگه توضیح بدید یکی از
بچه ها : خوب خانوم ما اون موقع یادگرفته بودیم من: پس
الان هم باید بلد باشید باز دست
بلند کردنا شروع شد من: شما
سؤال ندارید که !جواب می خواید سؤال شما اینه :خانوم این که نوشتم درسته؟حتی وقتی سؤال به
صورت صحیح یا غلط است باشه! یا اینکه
تورو خدا خانوم اولش رو بگید بقیه ش یادمون میاد این سؤال
مال کدوم درس بود؟ کدوم صفحه و سؤال چندمه ؟ تو متن درسه یا از پرسشاست؟و.... من: همین که گفتم خانوما دیگه سؤال نکنید یکی از
بچه ها: خانوم همه میرن مشهد خوب میشن شما رفتید بدتر شدید!!!!!!!!! حالا شما
بودید چه عکس العملی نشان میدادید یا چه جوابی می دادید؟ حدس بزنید
بنده چکار کردم؟ پانوشت: 1- بنده
عقده ا یی نیستم و قصد چزوندن کسی روهم ندارم فقط بعضی وقتا اینکارا لازمه 2- دانش آموز
هم دانش آموز قدیم احترام معلم رو بیشتر نگه می داشتند 3- بعضی
بچه ها تازه سر جلسه ی امتحان به صرافت یادگیری می افتند 4- البته
خیلی وقتا دوست دارند بدون زحمت حتی از راه تقلب به جواب برسند 5- خدا
آخر و عاقبت همه رو بخیر کنه
ش در استان فارس

| Design By : Night Skin |


