X
تبلیغات
خاطرات يك معلم




























خاطرات يك معلم

یک دبیر ....جایی همین نزدیكي

از کوچه پشت مدرسه  که رد می شدم شنیدم پیرزنی از کنار در حیاطشون  صدام کرد: ای خانمه بیا یکم اجاقو برام روشن کن می خوام چای درست کنم.

رفتم جلو شناختمش  اما اینهمه روز که از اینجا رد می شدم نمیدونستم خونه شون اینجاست .یاد اونروزها افتادم که وقتی کوچک بودم این خانم میومد روزها خونه مون میموند شوهرش مرده بودوبچه هاش هم که ازدواج کرده بودند .ولی الان باورم نمی شد که این همون خانم باشه دیگه خبری از اون چهره ترگل وتمیز اون وقتا نبود صورتش انگار کبره بسته بود شاید از سرما وشاید از نشستن .بهرحال از من خواست برم توبراش چای درست کنم و قلیونی چاق.

رفتم تومعلوم بود تنها زندگی می کنه نه اینکه بهش سر نزنن ولی شاید نه به این زودی ها .آخه خونه ش تمیز بود همه چی جمع شده و به کناری گذاشته شده بود اتاقها فرش نداشت فقط اتاقی که تختش اونجا بود با گلیمی فرش شده بود . حالت ضعف وپیری برش غلبه کرده بود به سختی راه می رفت انگار حافظه ش هم دیر به دیر یاریش می کرد وقتی سؤالی میکردم خوب فکر می کرد بعد جواب می داد. چای رو براش درست کردم وقلیون رو آب کردم وزغال رو هم گذاشتم رو اجاق داشت دیرم می شد .نمی دونستم چکار کنم از یکطرف باید می رفتم از یه طرف دلم راضی نمی شد پیرزنو رها کنم.بهش گفتم من معلمم باید برم شما خودتون اتیش رو خاموش کنید یادتون نمیره  که گفت نه .پرسید کی هستی دوست نداشتم بپرسه چون میدونستم میشناسه ولی پرسید ومن هم معرفی کردم.خوب فکر کرد بعد گفت تو که از خودمونید گفتم آره شما خیلی میومدید خونه مون .بهرحال رفتم مدرسه ولی سرجلسه امتحان بچه ها دل تو دلم نبود

فکرم پیش پیرزن بود نکنه یادش بره آتیشو خاموش کنه نکنه خونه ش بسوزه نکنه طوریش بشه .از مدیر مدرسه اجازه گرفتم اومدم خونه پیرزن در زدم جوابی نمی شنیدم تندتر در زدم بعد از کلی درزدن جواب داد طول کشید تا دررو باز کرد بوی دود تنباکو از دهانش میومد نگاهی به داخل انداختم دیدم آره قلیونش براه بود پرسیدم اجاقو خاموش کردی گفت آره ولی خودم می دیدم بهتر بود پیچ گازو بستم مثل اولش .بهش گفتم چرا صبحانه نخورده  قلیون می کشی  .انگار دلش نمی خواست کسی فکر کنه تنهاش گذاشتند چندین بار تکرار کرد بچه هام میان سراغم برام صبحانه آماده می کنند ولی بروشنی معلوم بود

اینجوری نیست گفت تو اتاق کیک وبیسکویت هست برام بیار رفتم براش آوردم گفت برای خودت بردار گفتم نمی خوام باید برمی گشتم . براش بخاری سانترال روشن کرده بودند که شب وروز روشن باشه تا سردش نشه ولی پیرزن جاش تو حیاط سرد بود با پای بدون دمپایی واون هنوز در فکر حفظ غرور خودش که بچه ها میان سراغم و..... من درروبستم وباز به طرف مدرسه براه افتادم با دلی پراز غصه که ای دنیا ی بی وفا افٍ لک.اومدم خونه همه چی رو برای سارا تعریف کردم وگفتم وقتی من پیر شدم هیچوقت تنهام نذارین ..هنوز چهره پیرزن با اون صورت کبره بسته و چشمهای قی کرده جلو چشممه.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 0:8 توسط نفیسه رحمانیان|

ماه محرم است  وبی انصافی ست اگر از پدر و بزرگمردی یاد نکنیم که بدون اغراق می توان گفت تاً ثیر گزارترین شخص درگسترش و اعتلای فرهنگ و مذهب تشیع در چندین دهه قبل در گراش بوده است کسی که تمام زندگیش را در راه امام حسین و اهل بیت و مردم شهرش گذاشت هر چند بزعم بعضیها گراشی نبود ولی به قصد خدمت به مردم گراش جلای وطن کرده بود.

هر چند توفیق حاصل نشد که از محضر پدر زیاد استفاده کنیم و مصداق این مثل واقع شدیم که :" گویند تورا ابوست فاضل

از فضل پدر مرا چه حاصل " . ولی به هر تقدیر اینکه عشق به اهل بیت و امام حسین را در وجودمان ودر خون و رگمان جاری کرد به همه چیز می ارزد

 

همه ی آن چیزی که از دوران ده ساله ی مؤانستم با پدر بیاد د ارم مهربانی و صبر و عشق وخدمت بی ریا وبی شائبه به مردم بود و خانه ایی که پناهگاه و مأمن و محل آمدورفت همه قشرمردم بود

 از علما و فضلا گرفته تا فقیر و غنی و عام و خاص.یکی برای حل اختلاف خانوادگی رجوع می کرد یکی برای مباحثه دینی  یکی برای گرفتن دعا یکی برای شفا گرفتن یکی برای باز کردن گره سخت زندگی وزمانیکه در خانه مجلس روضه برپا میشد برای گوش دادن به روضه.

 

خاطراتی که مردم گراش بخصوص بزرگترها از پدر بیاد دارند خیلی بیشتر از ما است اما آن چیزی را که هیچوقت فراموش نمی کنم عشق مردم به پدر بود واست هرچند بیش از30 سال از رحلت ایشان می گذرد اما این عشق برای کسانی که ایشان را می شناختند هنوز تازه و مثال زدنیست هنوز نوار روضه هایی از ایشان را می خواهند که بقول آنان دل سنگ را آب می کرد

 

کوچکتر که بودم وهنوز رسم بود بزرگتر ها از آدم می پرسیدند دختر کی هستی وقتی جواب می دادم دختر آقای رحمانی

مرا در آغوش می کشیدند و قطرات اشک از چشمانشان جاری می شد انگار داغ دلشان تازه میشد.

 

هیچ وقت فراموش نمی کنم شبی که ایشان به خاک سپرده شده بود آسمان در منتهای زیبایی و درخشندگی بود و هلال ماهی بسیار زیبا که ستاره ایی درست در وسطش نور افشانی می کرد انگار آسمان هم به استقبال روحش  مزین شده بود.

 

پدر محافظه کار نبود مخالفتشان با رژیم شاه باعث شده بود که هیچوقت امامت جماعتی را بر عهده نگیرد

وخانه پر بود از کتاب و مجلاتی که از اوضاع آن زمان دلی پر شکوه داشتند اما اجل مهلت نداد تا حلاوت دوران بعد از انقلاب را بچشند

هر چند هم اکنون دیوان شعری از ایشان بنام سرود آفتاب به همت آقای صادق رحمانی پسر ایشان  چاپ گردیدو در دسترس است و حدود 200کاست از روضه های ایشان به مناسبتهای مختلف موجود میباشد ولی بر هیچکس پوشیده نیست که رسم روزگار بی وفاییست امروز دیگر جوانترها ایشان را نمی شناسند هر چند بعضی نهادها میتوانستند کاری کنندتا یاد ونام این مرد پر آوازه همیشه ماندگار بماند ولی نشد

چه بسیار کوچه هایی به نام اشخاصی نام گذاری شد که کمتر منشاً اثری بوده اند ولی دریغ از بی مروتی این روزگار که میشد کوچه ی مروت در انتهای خیابان بسیج را بنام ایشان نام گذاری نمایند ولی کم لطفی نمودند

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 19:11 توسط نفیسه رحمانیان|

از وقتی موبایلها تاچ شدوبجای سیستم کامپیوتر لپ تاپ جای خودشو تو خونه ها باز کرد اصلا هرچی رفاه بیشتر شد حال و

حوصله ها کمتر شد.از وقتی با دانش اموزا ن و نزدیکان گروه واتساپ  تشکیل دادیم  ووقتای آزادمون رو پر میکنن  دیگه

به وبلاگ سر زدن حکم رفتن به محله های قدیمی و دیدن همسایه ها ویا رفتن به خونه قدیمی پدری پیدا کرده شاید بگید یعنی

اینقدر ؟ میگم  آره بوی نوستالژی فضا رو پرکرده . یادش بخیر اون روزایی که سوژه دستت میومد سریع میشد یه پست و هی

بعدش سر میزدی ببینی کسی نظر داده یا نه . سوژه امروز هم  اولین بارون  زیبای پاییزی بود که تو روز دانش آموز هدیه ای

بود که گردو غباررو از چهره شهر پاک کرد و بهانه ای شد تا ما هم گردی از این وبلاگ بر گیریم.

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 21:47 توسط نفیسه رحمانیان|

ماه قشنگ خدا دارد تمام می شود و حسرت لحظه های زیبایش بر دلمان  خواهد نشست 

فقط خدا کند ما را بخشیده باشد و دفتر سیاه کارهای ما را خط زده باشد

این فراز زیبای دعای ابو حمزه را خیلی دوستش دارم :

الهی ان ادخلتنی النار ففی ذلک سرور عدوک وان ادخلتنی الجنه ففی ذلک سرور نبیک وانآ والله اعلم ان سرور نبیک احب الیک من سرور عدوک. 

ای خدا اگر مرا در آتش بری در این صورت دشمنت ( شیطان ) شاد می شود و اگر مرا در بهشت بری پیغمبرت شاد خواهد شد و من قسم به خدا یقین دارم که تو سرور  پیغمبرت را دوست تر داری از سرور دشمنت.

التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 4:26 توسط نفیسه رحمانیان|

سلام 

1-امروز حالی پیدا شد که به وبلاگ دوستان سری بزنم همه یا داشتند گرد می خوردند یا مثل وبلاگ من دیر به

 دیر به روز می شوند نمی دانم همه را چه شده سرشان به جای دیگری بندست یا دلیل دیگری دارد !


2- دیروز یه جایی خوندم این قسمت کلاه پهلوی +18 است شب هرچی خواستیم دختره رو پی نخود سیاه

 بفرستیم نشد آخرش بسکه فیلمو تکه پاره کرده بودند خودمم هم نفهمیدم چی شد نگو خودمون هم سرکار بودیم


3- شعبان هم دارد تمام می شود کاش بیهوده گردی های ماهم تمام شود دستمان عجیب خالیست

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 20:21 توسط نفیسه رحمانیان|

خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم ولی امروز را نمی شود فراموش کرد روزی که مسیح برامواج دستان مردم تشییع شد

اماما از خدا میخواهیم ما را در تجدید پیمان با آرمانهایتان ثابت قدم بدارد و سربازی وفادار برای رهبرمان سید علی باشیم  

                      

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 16:16 توسط نفیسه رحمانیان|

 1- گرما داشت از راه می رسید که بارونهای چند روز اخیر بدادمون رسید چقدر لذت بخشه تماشای این رحمت خدا

انگار حس بودنی دوباره رو منتقل میکنه به تک تک سلولهات .هر چقدر خدارو شاکر باشیم کمه هر چند امسال خداوند ما رو لایق داشتن بهاری سرسبز ندونست ولی این بارونها جبرانش کرد .

 

2- شاید از" محمد رضا " گفتن تکراری باشه ولی خیلی از این تکراری بودنها آدم رو غافل میکنه هر وقت از سابات پشت حسینیه رد میشم با خودم میگم ما چقدر خودخواهیم چرا چشمامونو بسته ایم به روی وضع یک هم نوع که زمستون و تابستونش را روی یک زیرانداز زیر سابات پشت حسینیه ای سپری می کنه که توش منبرها و روضه ها برپاست .بخصوص که امروز دیدمش زیراندازش خیس آب بارون این چندروز بود واون روش به خوابی عمیق فرورفته وتنها کاری که میتونستم بکنم این بود که صدای قدمهامو کم کنم همین .

 

3-  تو این عیدی از یک نابینا یا همون روشن دل چیز خوبی یاد گرفتم گفتش وقتی تو مسجد بهم میگن تو که بهشتی هستی منم با خودم میگم خوب حالا که بهشتیم پس بی خیال نماز نافله .نتیجه که اینکه خیلی وقتا با وجود اینکه میدونیم بعضی چیزا تعارفه و واقعیت نداره ولی خوب باورش میکنیم .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 16:8 توسط نفیسه رحمانیان|

چند روز پیش  که بچه های مدرسه رو برده بودم نمایشگاه کتاب ، کتاب "شاهرخ" رو خریدم از سری خاطرات شهدا با وجود اینکه قبلن داستانش روشنیده بودم ولی دوست داشتم بازم بخونمش.شهیدی که به حر انقلاب مشهوره .

قبل از انقلاب از گنده لاتهای شهرش بوده ودربند.کارش  پرسه تو کاباره ها  دعوا و چاقوکشی بوده از نظر جسمی خیلی قوی بوده و کشتی گیر .

بعد به برکت امام و انقلاب آزاد میشه و آزاده  .شاید به خاطر دعای مادرش بوده که همیشه با وجود دردسرهایی که درست می کرده براش عاقبت بخیری از خدا طلب میکرده که در نهایت به جبهه میره و به شهادت میرسه و همانطوری که همیشه میخواسته اثری از گذشته ش نمونه هیچ اثری ازاو به جانموند نه شهرتی نه مزاری ونه هیچ چیز دیگه .تونستید این کتابو بخونید خیلی قشنگه (شهید شاهرخ ضرغام )

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 23:27 توسط نفیسه رحمانیان|

سلام 

سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی تبریک  

بی انصافیه اگه ........

بی انصافیه اگه ..........

یاد باد آن روزگارانی که  یک امام بود و  یک حزب الله 

به امید ظهور دولت یار 


نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 21:53 توسط نفیسه رحمانیان|

خودم هم نمی دانم چرا نسبت به قبل رغبتی برای نوشتن ندارم سن وسال آدم که بالاتر میرود خیلی چیزها عوض می شود

 کمتر که بنویسی طبیعی هست که دوستان مجازی هم کمتر به آدم سر می زنند.وقتی موهای سر انسان شروع به سفید شدن می کند

یعنی که نوشتن و حرف زدن بس است دنیا دارد ازدستت می رود کاری بکن ، دنیا خوب یا بدش گذشت دست هایمان  چقدر خالی ست .

چهل را که ردمی کنی تازه می فهمی چرا عدد چهل این همه مهم است .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 0:46 توسط نفیسه رحمانیان|


آخرين مطالب
» پیرزن
» هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
» بارون ، بهانه , نوستالژی ؟
»  خدا، رمضان و بهشت
» سلام
» مسیح
» چند مطلب و همین
» شاهرخ
» تبریک
» چهل


 Design By : Pichak